جهان امروز بر پايه روايتها و ضد روايتهاي جديد شكل ميگيرد و در اين بين زيباييهاي جديدي پا به دنياي بودن ميگذارند كه به جرات ميتوان گفت تا ديروز نهتنها زيبا نبودهاند و نهتنها نبودهاند بلكه حق بودن نيز نداشتهاند.
شيوههاي روايت امروز نسبت به شيوههاي روايت ديروز و ديروزترها به كلي تغيير كرده و هنرمند امروز، براي برقراري ارتباط سعي ميكند ديگر از زبان نه به عنوان يك رسانه، كه به عنوان يك موضوع استفاده كند و همه شوخيها و شيطنتهايش را در آن جاري كند... البته تنها در ميان آنهايي كه به عنوان آدمهاي جسور، پيشرو و با دانش و شعور، سعي در خلق زيباييهاي نامتعارف دارند... كه ترسوها هيچ وقت تصادف نميكنند. هنرمند امروز گاهي اوقات ميل دارد شوخي كند و عميقا شكلي كاريكاتوري از جهان پيرامونش ارائه كند كه در آن همه معناها از هم پاشيده شده است و حتي ديگر معنا و ابرمعنايي نميتوانيم پيدا كنيم. پس شروع ميكند به شوخي كردن با نهادها و سازههاي قدرت در شعر و موسيقي و ... آنها را به بازي ميگيرد... مثل بچهاي كه با سبيلهاي قطور، مردانه و تاريخي پدربزرگ بازي ميكند! آنها را نميكوبد، مسخره نميكند، حتي دوستشان دارد، فقط ميخواهد در كنار آنها لال نباشد و با زبان خودش واحدهاي معنايي جديدي كشف و خلق كند... مقدمه به درازا كشيد: دارم از <كاريكاتورهاي> محسن نامجو حرف ميزنم. وقتي به اين موسيقي گوش ميكنم غلغلكم ميآيد و گمان ميكنم كه دارد يك طوري با عرصه و اساس من بازي ميشود... و همانطور كه در چند خط بالا گفتم سعي ميكند كاريكاتوري فيالبداهه و ذهني از آنچه پشت سر ما به عنوان قدرتهاي هميشگي و البته زيبا وجود دارد ارائه كند... . من تنها ميخواهم به چند مطلب درباره كارهاي نامجو اشاره كنم. كاريكاتورهاي نامجو مرا به كجا سوق ميدهد؟ به كجا؟ به هيچ كجا! او شديدا به عقيده من زاييده ادبيات امروز و جهان انديشه امروز است. اولين نمونه نادر در عرصه خوانندگي كه ميتوانم با احترام به دوستان قليلم در اين عرصه آن را باور كنم... شيوه به چالش كشيدن، روايت و خلق زيبايي شديدي كه متوهم)!( از چندگانگي فرم و فضا و ريتم است و شقه شقه و من اگر ميگويم كه او يك بيمار است، اين را هم ميدانم كه او حق دارد بيمار باشد و اصلا وقتي مثلا دارد مولانا را روايت ميكند، نميتواند بيمار نباشد و نباشد! با احترام به ابرمردهاي موسيقي سنتي ايران؛ شجريان و ناظري، ميخواهم عرض كنم كه من چهره به تمام معناي ديوانهاي به نام مولانا را - با احترام مجدد براي سفر به ديگر سو... - در قرائتهاي محسن نامجو ديدم، انگار مولانا يك دفعه از خم كوچه - بازاري در بلخ به شوريدگي بيرون ميزند و ساز ميزند و ميرقصد و <گفتم كه بوي زلفت...>
اگر نامجو بداهه و كاملا تصادفي به اين <بازي موسيقايي> نرسيده باشد، من شك ميكنم به نواري كه در آخر جمع ميشود! او در كارهايش جامعه مريض و مسخشدهاي را نقد ميكند و به چالش ميكشد. همين! نه نسخهاي صادر ميكند، نه لفافهاي ميپيچيد... لحن از جمله مولفههاي قابل تامل در كاريكاتورهاي اوست. بازنمايي جديد او از لحن و برجستهسازي لحن و تفاوت لحنها براي اجرا... ما يادمان كه نرفته به هر روي او در حال اجراست، البته گاهي در اين اجرا دست ميبرد... آنقدر دست ميبرد كه اغلب خود مولف جديد ميشود... مولف جديد!
آنچه به گوش من آمد، اين بود كه نامجو از درس بزرگان موسيقي سنتي بهرهمند است و آن هم از بزرگان نئوكلاسيك موسيقي ايران... پس ميتواند نكته قابل اعتمادي باشد، براي اينكه او توانسته چيزي را به هم بريزد و يا به چالش بكشد و بعد خالق شود. اينكه من امروز با متن جديد محسن نامجو ميتوانم احساس نزديكي كنم، شايد به اين تصور باشد كه من بيماري او را واقعي و واقعا باور كردم و فكر ميكنم او هم شبيه من يك بيمار است... متن نامجو تا آنجا كه من ميبينم، مورد توجه قشر روشنفكر ما قرار گرفته... (اصلا به اين موضوع توجه نكنيد كه اين موضوع، يعني خود روشنفكر هم امروز پايههايش لغزنده است...)
شايد موضوعات بسياري هست كه ميتوان از دل موسيقي و كلام و زبان محسن نامجو بيرون كشيد و روي آن بحث كرد... كه فكر ميكنم حتما اين متن چندلايه چنين امكاني را ميدهد؛ اما در اين يادداشت سعي ميكنم كه در حد يادداشت باقي بمانم و شايد در نوشتاري ديگر به نقد مفصل او پرداختم... فقط بسياري دوستان اصرار دارند، من محسن نامجو را بهعنوان يك پست مدرن قلمداد كنم كه من ابا ميكنم و فكر نميكنم و فكر نميكنم. در پايان از اينكه ترنج به من تقديم شد، از تو سپاسگزارم.
لينك مطلب:
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=40751&Title=كاريكاتورهاي%20محسن%20نامجو%20-%20محسن%20بوالحسني
منبع : اعتماد ملي