اين خبر هرچند دير به دستمان رسيد اما به دليل اهميت فراوان بر روي خروجي سايت قرار ميگيرد
ايرنا :خانه عارف قزويني شاعر، تصنيف سرا و نغمهسراي دوره مشروطه در محله صوفيان و در نزديكي آرامگاه حمدالله مستوفي در شهر قزوين خراب شد.

خانه عارف به علت اينكه از چندين سال پيش كسي درآن سكونت نداشته، خراب شده است.
حدود دو سال پيش مدير كل وقت ميراث فرهنگي استان قزوين گفت كه درحال رايزني با مالكان خانه ياد شده براي خريد آن هستند.
سرپرست سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان قزوين در اينباره به خبرنگار ايرنا گفت: اين مكان خانهاي بوده كه مدتي عارف در زيرزمين آن سكونت داشت.
مهدي بهزادپور افزود: به دنبال آن بوديم كه اين خانه را از مالك آن خريداري كنيم، ولي تاكنون چنين اتفاقي نيفتاده است.
ابوالقاسم عارف قزويني از سخن سرايان و موسيقيدانان بنام كشور كه از نغمه داوودي و سرپنجه نكيسايي بهره كافي داشت و در ايران دوستي و ميهن پرستي و آزادگي بينظير بود در سال ۱۲۹۸هجري قمري در قزوين به دنيا امد.
زندگي عارف قزويني در دوره مشروطيت و مبارزات مردمي وي باعث شد كه اين شاعر و ترانهسراي ملي با قلم خود به مبارزه با استبداد و ظلمي كه به مردم كشورش روا ميشد، بپردازد و به همين دليل نيز بارها دستگير و تبعيد شد.
عارف در دوران زندگي خود به بيشتر شهرهاي ايران سفر و كنسرتهاي بسياري را اجرا كرد كه با استقبال گسترده مردم آن دوران روبرو شد.
در زماني كه بسياري از مردم ايران جرات گفتن كلمه وطن را نيز نداشتند، عارف قزويني با جسارت و طبع بلند خود نداي وطن خواهي و ميهن پرستي را در كشور سر داد.
عارف قزويني سرانجام در روز اول بهمن ماه ۱۳۱۲هجري شمسي مطابق با ۱۳۵۲هجري قمري در شهر همدان لبيك حق را اجابت گفت و در كنار آرامگاه ابوعلي سينا به خاك سپرده شد.
ابياتي از اشعار گرانبهاي عارف:
گريه را به مستي بهانه كردم شكوهها ز دست زمانه كردم
آستين چو از چشم برگرفتم سيل خون ز دامن روانه كردم
***************************
به غمزه از من بيخانمان خانه بدوش
گرفت هستي و من هرچه داشتم دادم
-----
خانه نغمه سراي مشروطه ويران شد
به گزارش "نوانديش" به نقل از هفته نامه "تابان" قزوين اين بنا كه در شهر قزوين واقع شده بدون توجه دستگاه هاي فرهنگي مورد تخريب قرار گرفته است. گزارش كامل اين نشريه در باره اين رخداد بشرح زير مي باشد:
خانه عارف قزويني خراب شد. به همين سادگي و حتي شايد سادهتراز آن چه تصورش را بكنيد و لازم هم نيست كه بدانيم چه كسي اين كار را كرده است . شايد اصلاً متوجه نباشيم كه گذشته چقدر مهم است و شايد هيچ كداممان در خود احساس نياز نكردهايم كه شناسنامه فرهنگي و تاريخي خود را هميشه در جيب بغل داشته باشيم .تقصيرما نيست چون نمي دانيم روزمرگي ميان ديوارهاي بلند و سيماني شهرهاي نوظهور و تازه متولد چه طعم گسي دارد و خبر هم نداريم كه همين پايين ،عرب پابرهنه بالا نشين چگونه در تلاش براي ساختن ريشه و تاريخ به محض يافتن يك تكه شمشير زنگ زده ذوق مي كند و چطور براي آنكه ثابت كند ديرينه و كهن است؛ جشنواره چشم و لعاب راه مي اندازد .ما اينها رانمي دانيم چون اصالت و ديرينگي دلمان را زده است .ديگر نيازي به عارف نداريم كه هيچ .اصلا انگار هشتي هاي لبريز از بوي شكوفه سيب و طاق هاي فيروزه اي چشممان را آزار مي دهد. اينجاست كه به صرافت مي افتيم دستي به قهر بر سر اين بيغوله هاي <تاريخ گذشته> بكشيم و برجي علم كنيم .حالا شايد بتوان فهميد چرا حتي در خودت احساس نياز نمي كني كه پاسدار گذشته و ريشه خودت باشي واين طبيعي است كه از تخريب خانه عارف يا فلان اثر تاريخي خم به ابرو نياوري. هر چه باشد هراس از آنفولانزاي مرغي و تب و تاب گلدكوئيست و اجاره مسكن به شرط تمليك مهمتر است، چه كه اينها نان و آب ميشود و آن يكي نميشود كه هيچ، نان دو تا برجساز بينوا را نيز آجر ميكند و چه غافليم از اينكه اكنون عرب اماراتي كه طعم بد بيريشهگي بدجوري كامش را تلخ كرده حتي نام خليج فارس را نيز منكر است و چندي بعد نه تنها او، كه همپالكيهايش نيز كشور تو و حتي شهر <تو>ي قزويني را نيز انكار خواهد كرد و براي تو چه ميماند جز تكيه بر ديوارهاي گلي كه به گاه صحبت از ريشه و پيشينه و اصالت از هزاران ستون سيماني برج العرب نيز مستحكمتر است.
آنچه امروز خراب شده، خانه عارف نيست كه ميل به جاودانگي ماست. فروريختن كاهگل و چوب نيست كه انكار فرسايشي خويشتن خويش است. عارف يكي از نمادهاي آزاديخواهي اين شهر كه نه، تمام ايران است، قهرماني كه در برهه زماني خويش همان كاري را كرد كه قهرمانان جوان اين شهر به هنگام جنگ تحميلي كردند و اگر تفاوتي هست نه در كليت آزاديخواهي كه در جزئيات است -كه آن هم تحميل عصر و زمانه است- هر چه باشد انسان فقط ميتواند روزنهاي را به آينده در لحاف پشمين عصر و زمانه خويش باز كند.
خانه عارف خراب شد و يكي از نشانههاي اين شهر در اثبات روح آزاديخواهي محو و نابود شد و اين يعني اينكه مثلاً اگر فردا كسي در همدان - شهري كه عارف در آن دفن است- مدعي ماهيت همداني او شد و رسانهاي در دست و نفوذي در كلام داشت، به راحتي او را ملك طلق خود ميكند و تازه اين اوج خوش بيني است چه كه معلوم نيست بيگانه اصلاً وجود چنين فرزند آزاديخواه و هنرمندي را در دامان مام ميهن قبول كند. مگر نه اين است كه امروز دهريون غرب، مسيح را با آن عظمت؛ افسانه اي تاريخي و نماد عقده فروخورده بشر در تجسم عيني دادن به آرزوي عدالت و مهرورزي تحقق نيافته ميدانند، پس ديگر عارف بينواي ما چه محلي از اعراب دارد. عارف تصنيف ميساخت و آوازي خوش داشت و خلاصه دستي در هنر و اكنون شناسنامه هنر اين شهر نيز قلم خوردگي پيدا كرده است و باز هم مهم نيست كه در فرانسه آجر ديوارها را قالب ميگيرند تا تخريب نشود و روزي مدعايي باشد بر اينكه در پاي همين ديوار و در انقلاب فرانسه فلان كس در خون خود درغلتيده است و نشاني باشد بر روح آزاديخواهي ملت فرانسه و اينها همه در حالي است كه در اينجا هويت ديروز ما و گواهي اصالت ما را به سرقت ميبرند و خانه <عارف> آن را ويران ميكنند و ما باز هم غافليم چرا كه حتي اين <يونسكو> بود كه توقف پروژه برج جهان نماي اصفهان را خواستار شد و لابد باز هم يكي از همين موبورها بايد به ما ياد بدهد كه چقدر ضروري است خانه عارف برپا باشد. من به وضوح نالههاي حزين عارف را ميشنوم و ميدانم كه اگر امروز زنده بود به يقين ديگر نميتوانست <گريه> را به مستي بهانه كند.
من از تخريب بارگاه مقدس ائمه در سامرا همچون ساير برادران دينيام آزرده خاطرم، ولي اين باعث نميشود كه اگر آزرده خاطري من از غفلت هموطنان خويش در ضرورت حفظ هويت ديروز و امروزشان نيز آزرده نباشم و در اين ميان چه كنم كه قلم من نه سكه گلدكوئيست است كه جماعتي را به طمع و تلاش وادارد و نه آنفلوآنزاي مرغي كه هراس و نگراني را در دلها بيندازد و اين عيب قلم من نيست كه مزمن بودن بيمارياي است كه وجدان جامعه مرا گرفته است و شايد مزد گوركن اين روزها مزدي دندانگير باشد و چه ميدانيم شايد مزد راننده بولدوزري كه خانه عارف را ويران كرد از همه اينها نيز بيشتر باشد.
محيط گريه و اندوه و غصه محنم
كسي كه يك نفس آسودگي نديد منم
منم كه در وطن خويشتن غريبم وزين
غريب تر كه هم از من غريبتر وطنم
چو گشت محرم بيگانه خانه، به در گور
كفن بيار كه نامحرم است پيرهنم
نبرد لذت شيريني سخن عارف
به گوش عبرت نشنيد گر كسي سخنم
به غمزه از من بي خانمان خانه بدوش
گرفت هستي و من هر چه داشتم دادم
عارف قزويني